تبليغاتX
از درد تا ملائک دیگر

از درد تا ملائک دیگر

ادبیات

 

 

یک غزل قدیمی محصول دوران ....   .  مجازید جای خالی رو با کلمه مناسب خودتون پر کنید

 اما من جاهلیت رو پیشنهاد میدم .

 

بخار چای  و نفسهای سردی  و سیگار

ومن شکسته ـ پر از درد ـ خسته ـ ناهنجار

ومن که محو تماشای قاب عکس توام

همان که روز خداحافظی زدی دیوار

همان که خنده تلخی درون آن داری

 همان  نگاه و همان   حس از سر اجبار

و رفته ای و گمانم که خوب یادت هست

چقدر این دل بیچاره کرده بود اصرار

چقدر بغض غرورم شکست و داد زدم :

بمان میان غزلهای من ! بمان این بار!

ولی تو رفتی و نشنیده ام گرفتی باز

برو !برو ! به درک عشق شوم و لاکردار

ولحظه های صادق احساس من برای خودت

برای من فقط این حس کینه را بگذار

بیا برای خودت قاب عکس و خاطره ات

نشان داغ دلت را هم از دلم بردار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 21:43  توسط سیاوش سایه  | 

دارد برف می بارد...

            

دارد برف میبارد

برف دارد به خاطر دلداری آسمان 

                 هی گونه های من و سنگ مزار تو را میشوید.

انگار همین شب رفته از پیش ما بودی

                          که ناگهان به واهمه گفتی : نگاه کن دکمه پیراهنم افتاد.

 که ناگهان فرشته ای در قاب خیس دریچه آوازت داد:

                              (( سفر بخیر !

                             سفر بخیر مسافرغمگین پائیز هشتاد و پنج!))

 

مادر عزیزم بامداد دهم آذر ماه  هشتاد و پنج پس از دو سال مقاومت در برابر بیماری لاعلاج متاستاز به دیار باقی شتافت.

با پوزش از شاعر گرانقدر سید علی صالحی بخاطر تغییرات اندکی  که در شعر زیبایش داده ام. هر چند  دستکاری یک اثر هنری را جفای به صاحب اثر میدانم اما قرابت بی نظیر تصاویر این شعر با آنچه در این سی و چند روز بعد از واقعه دیده ام مرا واداشت تا برای مقارنه آنچه در ذهن داشتم و تصاویر شعر  چنین جسارتی کنم.

وقتی درست لحظه دور شدن آمبولانس بهشت زهرا حوالی ساعت ۳ بامداد جمعه دهم آذرماه اولین برف سال هشتاد و پنج نیز باریدن گرفت. پاگشایش میکردند انگاری فرشتگان ....

 

 

متن شعر سید علی صالحی:

دارد باران میبارد / باران دارد به خاطر دلداری مادرانمان / هی گونه های من و سنگ مزار تو را میشوید./ انگار همین شب رفته از پیش ما بودی / که ناگهان به واهمه گفتی : نگاه کن دکمه پیراهنم افتاد./ که ناگهان زنی در قاب خیس دریچه آوازت داد:/ (( سفر بخیر !  سفر بخیر مسافر غمگین پائیز پنجاه وهشت!))

            

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:21  توسط سیاوش سایه  | 

تو هر روز شهید می شوی

با عرض تسلیت بمناسبت شهادت امیر مومنان علی(ع)

 

وقتل فی محرابه لشدۃ عدله

(وکشته شد در محراب از شدت عدلش)

 

 

 

آنقدر قناتها را وقف کن

                      

                         تا حسینت تشنه بماند

 

وآنقدر دست ناتوان را بگیر

               

                    تا بگیرند دستان توانای عباست را

 

سکوت کن  سالهای سال

                        

                           تا زینبت نطق آتشین کند

 

وآنقدر عدالت بورز

             

                      تا ابن ملجم آنرا برایت به اجراء گذارد

 

پس فرقت به دو نیم مساوی تقسیم شد

 

و روحت

       که نیمی در عدالت پیچید و نیمی در محراب بالا رفت

 

ونیمه های دیگرش که هر روز پیش چشمان مان شهید میشود 

 

                   تو  هر روز شهید میشوی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 13:32  توسط سیاوش سایه  | 

                        آفت ظاهرپرستی

ماه مبارک رمضان فرارسید و سفره لطف و کرم پروردگار پررونقتر از همیشه گسترده گردید.

امیدوارم خداوند توفیق استفاده و بهره مندی هرچه بیشتر ازاین ماه رو به هممون بده وماهم از چنین فرصت مغتنمی نهایت استفاده رو برای نزدیکتر شدن به ذات بینهایتش ببریم.

منهم سعی میکنم به فراخور این ماه عزیز  بیشتر به مطالب مذهبی و دغدغه ارتباط با خدا بپردازم.همین اولش هم بگم که نه من آخوندم نه نسبتی با این جماعت دارم اما مثل هر جوون دیگه ای روحیه حق طلبی دارم وفکر میکنم هیچ لذتی توی  دنیا بهتر از  چشیدن طعم حقیقت نیست. فعلا چند موضوع برای طرح به ذهنم میرسه که کمی در موردشون مطالعه دارم و تاحدودی بهشون فکر کردم . یکی اینکه چرا قرآن بین جامعه ما اینقدر مهجوره؟دیگه اینکه دعاونیایش چه اهمیتی در زندگی ما دارند واصلا هدف از دعا فقط طلب اجابت اونه  یا خاصیت دیگه ای هم داره؟ موضوع دیگه دردها و مصیبتهای زندگی ماست.آیا مصیبتی دراین دنیا به مفهوم واقعی رنج و عذاب وجود داره یا نه استنباط آدمی از بعضی اتفاقات زندگیه که اسمش رو میذاره مصیبت یا درد.بیایم از همین امروز که روزهای ابتدایی این ماه مبارکه قدری به اینجور مسائل هم فکر کنیم چرا که اسلام اصلا دین تفکر و تعقله واز صاحبان فکر به بهترین صفات در قرآن یاد شده.در این بخش فعلا  مطالبی که در مهجوریت قرآن به ذهنم میرسه رو عنوان میکنم با این امید که در این هم اندیشی هرکسی که ارادتی به قرآن داره  شرکت کنه.

جملاتم رو  تعمدا شکسته مینویسم به دو دلیل. یکی اینکه اصلا دوست ندارم با بکارگیری جملات رسمی و کتابی جوری القا بشه که  منبر رفتم و خواننده های مطلب که همه تاج سرند پامنبر نشستند. دیگه اینکه واقعا چیزی بیشتر از بقیه نمی دونم که بخوام مطلب رو تو جملات پیچیده و سنگین بسته بندی کنم.واما اصل مطلب.

ماه رمضان رو به بهار قرآن تعبیر میکنند چون قرآن در یکی از شبهای همین ماه بصورت دفعی به پیغمبر نازل شد و یکبار هم که بصورت تدریجی در طول ایام به آن حضرت تفهیم شد. مدتی بود که خیلی دلم میخواست قرآن رو با معناو تفسیرش مطالعه کنم.اتفاقا چند وقت پیش که توی کتابخانه دنبال کتابی میگشتم چشمم خورد به جلد ۶ کتاب آشنایی با قرآن نوشته استاد مطهری .(چند سالی هست که با کتابهای این مرد بزرگ آشنا شدم و انصافا در تحلیلهاشون سه خصوصیت علم انصاف و هوش رو میشه آشکارادریافت کرد.که متاسفانه اجماع این خصوصیات رو به جز در وجود شهید بهشتی در کس دیگری ندیدم.)کتاب رو ورق که زدم  دیدم  از سوره الرحمن تفسیر رو آغاز کرده  که دو آیه اولشاینهاست:

الرحمن(۱)علَم القرآن(۲)

دیدم همین که یک قدم برداشتم بسمت قرآن واین کتاب تفسیر رو باز کردم آیاتی اومد که به رحمت خداوند و عظمت قرآن میپردازه.انگار یکی بفرما زد که آقا خوش اومدی ! بفرما داخل!این آیات در عین ایجازخیلی جالبند وجایگاه قرآن رو به بهترین شکل مشخص میکنند.اونشب خیلی حسرت خوردم که روی طاقچه خونه هممون یک جلد از این کتاب آفرینش وجود داره اما هیچ وقت اعتنایی بهش نمیکنیم.البته درستش اینه که انگار به خودمون اعتنا نمیکنیم وگرنه قرآن چه احتیاجی به توجه امثال من داره.مگه ماه رمضونی باشه خیلی همت کنیم عین طوطی یک دور از روش روخونی میکنیم که بنظر من اینجور قرآن خوندن چیزی جز جسارت به حقیقت قرآن نیست.

حالا قبل از اینکه هر کسی کلاش رو قاضی کنه ببینه وظیفه ای که در قبال قرآن داشته رو درست انجام داده یا نه باید ببینیم جایگاه قرآن در آئین اسلام کجاست.هممون قرآن رو معجزه حضرت خاتم میدونیم و پای منبر هم زیاد شنیدیم که بعله! اعراب آخر شعر وشاعری بودند وآنچنان هنر فصاحت و بلاغت بینشون رواج داشته که تقریبا همشون از دور و نزدیک دستی بر آتش شعر داشته اند.بعد خدا (نعوذبللّه) برای رو کم کنی این اعراب بادیه نشین یک کتاب فرستاد که دهن همشون یهو باز موند که عجیب فصاحتیست و شگرف بلاغتی. منکر این خصوصیت بارز قرآن نیستم ها! اما توقف در ظاهر قرآن رو از جمله آفتهای مهجوریت این کتاب زندگی میدونم.

 اعتقاد ماست که حضرت رسول آخرین فرستاده از جانب خداوندند وبعداز ایشون هیچ پیامبر دیگری در برنامه آفرینش نبوده و نیست.بنابر این قرآن کتاب روشنگر انسان از زمان حضرت تا روز قیامته و علی القاعده باید ظرفیت وگنجایش برآورده کردن نیازهای انسان رو تا صدها سال بعد (که فعلا ۱۴ قرنش گذشته) داشته باشه. اگر حالا بخواد که یک  کتابی دارای همچین خاصیتی  باشه باید صدها جلد و ملیونها صفحه داشته باشه تا شامل پاسخگویی به حالات مختلف زندگی بشر در چندین قرن بشه.

حالا قرآن که یک کتاب نهایتا ۸۰۰یا ۹۰۰ صفحه ایه میتونه اینطور باشه؟من فکر میکنم که معجزه قرآن بیشتر از اونکه در ظاهر بلاغت و صورت فصاحتش باشه در باطن چند لایه اش نهفته است.طوریکه همه این معانی رو به نسبت نیاز قرنهای بشر نه در طول بلکه در عمق خودش ذخیره داره و این بشره  که با گسترش ادراک و تکامل شعورش این لایه ها رو رمز یابی میکنه و آخرین لایه در دسترس ادراکش رو استفاده میکنه. ما شیعه ها ائمه رو هم داریم که در این ادراک مارو راهنمایی میکنند و شاه کلید ها رو دستمون میدند.

در سوره الرحمن هم که خداوند یکی یکی نعمتهاش رو میشماره (وبه استناد همین قرآن که خدا حکیمه و کارش نظم و نظامی داره) به ترتیب اولویت هم میشماره اولین نعمت رو تعلیم قرآن (علّم القرآن) بیان میکنه.یعنی بزرگترین نعمت بشر حتی پیش از خلقت بشر (خلق الانسان) همین حقیقته قرآنه.یعنی حتی ایجاد چنین عظمتی که خداوند برای خلقتش به خود آفرین گفت بعد از حقیقت قرآن اهمیت پیدا میکند. استاد شهید معتقدند کعه از این تقدم دو استنباط وجود دارد یکی نشان دادن عظمت قرآن ودیگری وجود حقیقت قرآن حتی پیش از خلقت انسان.(تفسیر این آیات را از کتاب آشنایی با قرآن بخوانید.)

این از جایگاه قرآن که اولا  بزرگترین و بهترین نعمت بشره و ثانیا از نظر معنا دریاییست عمیق و لایه لایه  .اما آیا ما حداقلی از حق این کتاب زندگی را ادا کرده ایم. وحتی چقدر بدنبال کشف دست کم سطحی ترین معانیش بوده ایم  ؟به نظر من بزرگترین دلیل مهجوریت قرآن قشری نگری و ایجاد یک تقدس کاذب برای ظاهر قرآن وغفلت از باطنش  بوده و هست. 

سه چهار سال پیش که به عمره مشرف شده بودم در مسجدالنبی حرکات این عربهایی که پیش از نماز جماعت میرسیدند  برام خیلی جالب بود .بعضی ها به راحتی در مسجد ولو میشدن و آنچنان بخواب میرفتن که صدای خور خورشون در فضای مسجد میپیچید.بعد هم که مؤذن اذان می گفت بدون تجدید وضو پا میشدند قامت می بستند.بچه های کوچیکشون هم قرآنی برمیداشتند وهمینطور که روی زمین ولو میشدند یا روی سنگهای خنک کف مسجد غلت می زدند شروع میکردند به خوندنش.این حرکت اونها که بنظر ما اهانت به قرآن بشمار می اومد حسابی باعث عصبانی شدن ما ایرانیها میشد .طوریکه تا چشم باباشون رو خواب میدیدیم با نیشکون و سقلمه از خجالتشون در می اومدیم.اما  بعدها به این فکر کردم که وقتی قرآن کتاب زندگیه (یا بقول اون خانوم کاتالوگ زندگیه)  ومفاهیمش برای درست زندگی کردن باید همیشه در اختیار و دسترسمون باشه دیگه اینهمه مقدمه و مؤخره برای استفاده ازش لازم نیست.

آیا این باور درستیه که حتما و حتما برای خوندن قرآن اول باید بری وضو بگیری بعد خیلی مؤدب (ترجیحا دو زانو ) بنشینی و مواظب باشی خدای نکرده یکی از اعضاء بدنت کلمات قرآن رو لمس نکنه و...  .نه اشتباه نکنید حرف من این نیست که مثل عربها غلت بزنیم و در حال معلق زدن قرآن بخونیم .حرف من اینه که آقا برای استفاده از یک کتاب مرجع الزام به ادای یکسری احترامات ظاهری موجب دوری از اون کتاب ودر نتیجه یک بی احترامی نا خواسته به مفهومش میشه. آدم وقتی  به محضر یک پیر طریقتی میرسه که از قضا همسایش هم هست واین خود پیره که مدام دعوتش میکنه چه بهتر که با احترام حاظر بشه و رسم ادب رو به جا بیاره ولی وقتی یک کم مثلا پاش درد گرفت عاقلانه نیست که استفاده از محضر پیر رو از خودش دریغ کنه پاشه بره خونش راهش اینه که با یک عذر خواهی اندکی پاشو درازکنه  در عوض بیشتراز اون مجلس استفاده کنه.اتفاقی که در جامعه ما متاسفانه افتاده اینه که ادای احترام بیش از حد به ظاهر قرآن وغفلت از حقیقت اون باعث ایجاد یک ظاهر پرستیه نا خود آگاه شده .  شما به فهرست کاربردقرآن در جامعه ما چیزی میتونید اضافه کنید:

۱- رروی طاقچه یا قفسه کتابخونه برای روز مبادا(به بند ۳ به بعد مراجعه شود).

۲- توی داشبورد ماشین برای حفظ سلامت سرنشینان

۳-بغل کاسه آب پشت مسافر

۴-سرسفره هفت سین و سفره عروس

۵-تفاءل( ببخشید!) استخاره برای خواستگار جواب کردن یا خواستگاری رفتن.

البته این سطحی نگری متاسفانه در تمام جوانب زندگی ما رسوخ کرده مثلا سطحی ترین موسیقی رو گوش میکنیم یا مسخره ترین فیلم رو دوست داریم.رو ظاهر آدمها زود قضاوت میکنیم . برای استخدام در ادارات دولتی  ریش می ذاریم یا چادر سر میکنیم و....  .البته رفتار بدنه  دولتها و وجود تناقضات اساسی در رویه اونها هم در ترویج  صفت ریاکاری و ظاهر بینی  نقش عمده داشته که باید از دید جامعه شناسی بهش پرداخته بشه.انشاالله خداوند توفیق استفاده از قرآن رو به هممون بده. اینهم غزلی از حافظ که بی مناسبت ندیدم بخونیم و لذت ببریم:





زاهدظاهرپرست از حال ما آگاه نیستدر طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوستتا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راندچیست این سقف بلند ساده بسیارنقشاین چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت استصاحب دیوان ما گویی نمی​داند حسابهر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگوبر در میخانه رفتن کار یک رنگان بودهر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماستبنده پیر خراباتم که لطفش دایم استحافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیستدر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیستعرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیستزین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیستکاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیستکاندر این طغرا نشان حسبه لله نیستکبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیستخودفروشان را به کوی می فروشان راه نیستور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیستور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیستعاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 4:3  توسط سیاوش سایه  | 

باز در پی موعود

اول مهر ماه سالروز تولد دو استاد کامل شعر و موسیقی ایران است .استاد محمدرضا شجریان و حسین منزوی.

حسین منزوی شاعریست که  جایگاه بسیار ممتازی در غزل معاصر ایران دارد.

به نحوی که سبک منحصربفرد او وسنت شکنی هایش چه در مضمون وچه در قالب غزل جایگاه بی مانندی در غزل  پنجاه سال اخیر برایش رقم زده است.  اما محدود کردن او فقط به غزلهایش و غفلت از نقش غیر قابل انکار وی در جریان سازی غزل نو در ایران جفای به اوست.

بطوریکه اگر نگوییم پرچمدار جریان غزل نو در چند دهه اخیر منزوی  است لا اقل میتوان ادعا کد که یکی از تاثیرگذارترینهای این جریان  بوده است. اما انزوا طلبی خود خواسته وی و تحمیل شرایط نا مناسب اجتماع باعث گردید شعر امروز ایران از تمامی استعداد و توان وی نتواند بهره مند شود.

یادش گرامی باد

 

خانه های دم کرده کوچه های بغض آلود

طرح شهر خاکستر در زمینه ای از دود

 

چرک آب و سرد آتش خفته باد و نازاخاک

آفتاب  بی چهره       آسمان  غباراندود

 

در کجای این دلتنگ می دهید پروازم ؟

پرسه های عصرانه!ای مدارتان مسدود!

 

یاد روزگارانی   کآسمان وآفاقش

همت پر ما را عرصه حقیری بود

 

درسکون این مرداب بو گرفته گندیدیم

مثل ماهی تنبل تا جدا شدیم از رود

 

فصل ضجه و زنجیربازهم رقم خورده ست

خیره چشم ما تا دور باز در پی موعود

 

در کجای این دفتر تانشانشان ثبت است

بردگان جان داده پای باروی نمرود

 

پای هر ستونش رادشنه ای موشح کرد

پاره و پریشان باد این کتاب خون آلود

(غزل ۴۲  از دفتر ازشوکران و شکر)

 

مقاله (گوهری در همه عالم ... )را که بمناسبت سالروز استاد شجریان نوشته ام در وبلاگ از ستاره تا سحر ببینید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:43  توسط سیاوش سایه  | 

کوچه صداقت

داستان کوچه صداقت  رو دیروز نوشتم و امروز با یک ویرایش سرسری تایپ وآماده کردم .امیدوارم بپسندید .حتما نظراتتون رو هم برام بنویسید متشکرم.

 

                                                   کوچه صداقت

 

پای تلویزیون نشسته بودیم که خواهرم هیجانزده از حیاط اومد و گفت:( تو کوچه پلیس اومده .چند تا سرباز باتوم بدست هم هی اینور اونور می دون).

من وبابا هنوز نیم خیز نشده بودیم که مامان مضطرب و عصبانی گفت:(بشینید سر جاتون. به شما ها چه مربوطه .خدای نکرده تیری چاقویی چیزی می خوریدها!)بعد رو کرد به نگین و جیغ کشید:(ور پریده کی گفت بری در کوچه نصفه شبی).

نگین همینطور که لگن خالی رختها رو می برد تو حموم جواب داد:(وا! یه ماشین پلیس همین دم درمون وایساده .تمومه اهل محل هم ریختن تو کوچه اونوقت تو میگی چرا رفتی دم در؟)

 خیال مادر که راحت شد زدیم به کوچه.یه پیکان گشت درست روبروی خونه وسط کوچه ایستاده بودو سه تا سرباز باتوم بدست هم از ته کوچه نزدیک می شدن.کلی آدم قد و نیم قد هم آشنا و غریبه اونور ماشین گشت درست جلوی خونه مریم اینا گرد شده بودن و انگار جنازه می دیدن زل زده بودن به جلوی پاشون.یکی از سربازها به سروان بی سیم بدست که رسید بالا زد و گفت :(چیزی پیدا نکردیم قربان!).

 جمعیت رو کنار زدم و به مرکز دایره نزدیکتر شدم .یه پسربچه نوجون کف کوچه ولو شده بود و تکون نمی خورد.بغل دستم مرتضی و باباش ایستاده بودن سلام علیک کردم و پرسیدم:(چی شده؟).

 مرتضی گفت( رضا خیکی می آد آشغالا رو بذاره دم در می بینه سر کوچه دو نفر این یارو رو  به قصد کشت دارن می زنن .داد و بیداد میکنه شلوغ که میشه کولش می کنن می آرن میندازنش اینجا خودشونم بدو می رن از خرابه ته کوچه تو کوچه پشتی.بعد هم بابای رضا زنگ می زنه صد و ده می آد).

-حالا زنده اس؟

 قبل از اینکه مر تضی جوا بم رو بده سروان رو به رضا تقریبا فریاد زد :(اصلا دیدی چند نفر بودن؟)

 رضا با همون صدای نازکش که به هیکل کلفتش نمی اومد گفت:(بله جناب سروان .دو نفر. یکی بلندتر ازاین بود یکی هم تقریبا هم قد و قواره همین یارو بود).

-پس ببینی میشناسیشون؟

-کوچه تاریک بود از قیافه نه ولی از لباساشون می شناسم.

سروان پوزخندی زد و رفت تو ماشین که مهدی پسر هیز منیژه خانوم داد زد:(داره تکون می خوره !).

 همه نگاهها چرخید سمت لا شه روی زمین که آروم داشت تو خودش مچاله می شد. اما هیچ  خون و خونمردگی که نشونه کتک خوردن باشه زیر نور چراغ گردون گشت دیده نمی شد. داشتم یه کتک کاری بدون خونریزی رو تجسم می کردم که مرتضی با آرنج گذاشت تو پهلو مو با ابرو اشاره کرد به بالا. بالا رو که نگاه کردم با مریم که پشت پنجره ایستاده بود چشم تو چشم شدم.آروم آروم کشیدم عقب و رفتم سمت در خونمون تا زاویه دیدم بازتر بشه. اینطرف اونطرف و که خوب پائیدم با اشاره بهش حالی کردم بیاد پائین.

لبخندی زد و از پنجره فاصله گرفت.ته دلم هوری ریخت. فقط خدا میدونه وقتی تو چشام می ختده چه حالی میشم.بدو رفتم تو خونه پیژامم رو با شلوار جین عوض کردم. صفایی به مو هام دادم و دویدم سمت کوچه . بابا که اومده بود داخل و داشت جاش رو می نداخت گفت:( کجا؟ علیرضا بیا بخواب بابا چکار داری به اینکارا؟)به حیاط رسیده بودم که گفتم:(باشه! الان می آم)

زنهای کوچه یک کم عقبتر درست زیر تابلوی آرایشگاه منیژه ایستاده بودن و بی اونکه توجهی به ماجرای جوونک داشته باشن  مثل همیشه سر تو سر هم برده بودن ووراجی می کردن.هرچی گشتم بینشون مریم رو ندیدم.

از کنار سروان که رد شدم دیدم یه فرم گذاشته رو کا پوت ماشین گشت و داره پر میکنه.

-اسم این کوچه چیه؟

حاج آقا صداقت دبیر بازنشسته ادبیات گفت:(صداقت. کوچه شهید محمد صداقت)

-سرباز کوشکی دهن پسره رو بو کن ببین عرق خورده.

سرباز قوی هیکل جوونک رو از زمین بلند کرد و نشوند.با خشونت دهنشو باز کرد  نفس عمیقی کشیدو دماغشو چین داد.

-بله جناب سروان. خیلی زیاد .

- معلومه! هر شب جمعه تو همین منطقه کمه کم بیست مورد اینطوری داریم.

آقای صداقت نزدیکتر رفت و گفت :(جناب سروان ! آمبولانس خبر کردید؟)

-آره ولی طول میکشه تا بیاد. اونا هم امشب سرشون شلوغه. وهمینطور که تند تند مینوشت .پرسید:( چند سالشه؟)

رضا که از همه به جوونک نزدیکتر بود گفت :(شونزده  هیفده سالشه).

 بابای مریم که تا اون مو قع ندیده بودمش اومد تو نور چراغ گردون ماشین گشت و رضا خیکی رو هل داد کنار. دستش و گذاشت زیر چونه جوونک و وراندازش کرد.

-بیست تا بیست و دو سالشه .شما بنویس بیست و یکسال

مرتضی زیر گوشم گفت: (دو کلوم هم از پدر عروس بشنو) و پقی زد زیر خنده. هنوز جواب تیکه بی مزه اش رو نداده بودم که باریکه نوری از لای در روبرو یک لحظه پاشید تو کوچه و مریم  چادر گل گلی بسراومد بیرون.

همینطور که نگاهش کردم یادم افتاد دفعه پیش چقدر بابت چادر گل گلیش تو دانشگاه بهش تیکه انداختم و خندیدم.حالا دوباره خودش سوژه داد دستم .

-                                                        -لباسش چه رنگیه ؟                                                                                              دوباره پدر مریم خم شد و به جوونک نگاه کرد.

-                                          - تو نور چراغ گردون معلوم نیست ولی یه تیشرت زرد یا شکلاتی تنشه.

-                                          سروان به سرباز نحیفی که تو ماشین نشسته بود نهیب زد:(جعفری! چراغ قوه!)

-                                          سرباز سراسیمه بیرون پرید و چراغ قوه انداخت.مرتضی گفت:(کجاش شکلاتیه؟  کرمه ) وبی اونکه متوجه چشم غره پدر مریم بشه ادامه داد:(یه تیشرت کرم رنگ با شلوار جین.)

-                                          سروان خودکارش رو که زمین گذاشت  با صدای بلند پرسید:(پس کسی نمی شناسدش.نه؟)

-                                          هیچ جوابی شنیده نشد .آقای صداقت به سروان گفت:( اگه مال این اطراف باشه آقای غیاثی که تو خیابون اصلی سوپر مارکت داره ممکنه بشناسدش . اگه لازمه بفرستم دنبالش.)

-                                          - نه مهم نیست. شب رو که خوابید بازداشتگاه کس و کارش هم پیدا میشن.

-                                          آقای صداقت از سروان فاصله گرفت و رفت در گوش رضا پچ پچ کرد که رضا چشمی گفت و دوید سمت خیابون.

-                                          آب کشداری از لب و لوچه جوونک آویزون شده بود و درست بین پاهاش روی آسفالت می ریخت .گاهگداری هم سرشو کمی بالا می آوردو صدای نا مفهومی شبیه ناله سر می داد.اما انگار هیچ درکی از اطرافش نداشت.

-                                          برگشتم و نگاهی کلی به جمعیت انداختم ولی انگار هیچ کس خیال خونه رفتن نداشت.یکی پرسید:( این اگه عرق خورده چرا دیگه کتکش می زدن؟)

-                                           و صدایی جواب داد :(حتما تو عالم مستی مزاحم نا موس کسی شده .اونا هم خوش غیرتی کردن حالشو جا آوردن.)

-                                          تو همین احوالات شنیدم که آقای صداقت گفت :(سلام آقای غیاثی.خوبید الحمدلله؟      پس رضا چرا اینقدر دیر ؟)

-                                           وقتی  برگشتم دیدم رضا خیکی نفس نفس می زنه و پیر مرد با یه پیژامه و عرقگیر خمیازه میکشه و با آقای صداقت خوش و بش میکنه.

-                                          - ببین میشناسی آقای غیاثی این بنده خدا رو؟

-                                          صدایی با تمسخر گفت:(آخی! بنده خدا!)

-                                          - بعله!. یکی دوساعت پیش کرکره مغازه رو پائین داده بودم که این پسر و دو تا رفیقاش اومدن با خواهش و تمنا برای پنج نخ مگنا و یه نوشابه خانواده کرکره رو دادن بالا.

-                                          - پدر مادرشو میشناسی. خبرشون کنیم؟

-                                          - نه آقای  صداقت!. تا حالا با پدر مادرش مغازه من نیومده.

-                                           چند دقیقه نگذشته بود که دو تا جوون از سر کوچه به جمع اهالی محل  اضافه شدند.یکیشون تا رسید از مرتضی پرسید:( چی شده آقا؟)

-                                           اما اون یکی تا چشمش به جوونک افتاد گفت :(مسعود! این که آرمینه).

-                                           این تعجبش خیلی تصنعی بنظرم اومد.

-                                          دو تایی نشستن کنار  جوونک و شروع کردن به مالیدن شونه هاش .

-                                          - آرمین! آرمین! حالت کجا بد شد؟ با کی بودی؟ می زدنت حالت جا بیاد؟ می زدنت حالت جا بیاد مگه نه؟

-                                          سوال پیچ کردن جوونک که هیچ جوابی نمی تونست بده هنوز تموم نشده بود که آژیر آمبولانس نگاهها رو به سر کوچه کشوند.

-                                          آقایی که روپوش سفید داشت دستور داد برانکار بیارن وتا همکاراش این کار رو بکنن خودش مشغول معاینه جوونک شد.

-                                          - خیلی خطرناکه. فشارش بشدت افتاده.

-                                          دوون دوون رفت و با جعبه کمکهای اولیه برگشت.آمپولو داشت تو سرنگ می کشید که مرتضی یواشی در گوشم گفت :(بابا !یارو بعد عرق حشیش کشیده.یه بار خود من هم همینطوری شدم.آدم سنگ کوب میکنه.آب دهنش هم که میبینی آویزونه واسه همون حشیشه.دهنش گس شده.اینجور که این میگه نیست.یه دوش آب سرد بگیره حالش جا می آد.)

-                                          مرد سفید پوش یه لیوان آب خواست.

-                                          اب رو که یواش یواش با پنجه به صورتش پاشید. جوونک آروم تکونی خورد وصداهای نا مفهومی در آورد.

-                                          یکی گفت:( نیگا !عین سگ زوزه میکشه. همون بهتر بمیره تخم سگ !)

-                                          آقای سفید پوش بلند شد. رو به صدا کرد و گفت:(بچه خودت هم بود همین حرفو میزدی؟)

-                                          - بچه خودم بود سرشو می بریدم.

-                                          پدر مریم هم دستی تو ریشش کرد و گفت:(آقا بچه های این محل الحمدالله  اهل مسجد و نماز روزه ان)

-                                          یواش پقی زدم زیر خنده و حسرت خوردم که نمیتونم یه دفعه برگردمو قیافه دیدنی مریم رو بعد ازدرفشانی پدرش ببینم.

-                                          حالا نوبت پدر مرتضی بود.

-                                          - بله! الحمدالله!اصلا اینا همه مال کوچه پشتی اند.هی ما رفتیم شهرداری گفتیم آقا!بیاید این خرابه ی ته کوچه رو یه مسجدی مدرسه ای  پارکی  چیزی بسازید.نیان از کوچه های دیگه این کوچه رو بد نام کنن  آلوده کنن . بابا لااقل یه تیر چراغ برق بذارید وسط کوچه آدم شبا جلوی پاشو ببینه. البته اونا هم گرفتارن.دارن خدمت میکنن.شهرداری که نمی تونه بیاد بچه من و شما رو تربیت کنه.هر کسی خودش باید آدم باشه.بچه هاشو انسان تربیت کنه.)

-                                          - بسه آقا سخنرانی بالا سر مریض!ببخشید جسارت شد به بچه های محلتون.

-                                          بعد رو کرد به همکارش که: حالش بهتر شد برانکار نمی خواد خودش یواش یواش پامی شه.

-                                          - اگه حالش خوبه ببریمش پاسگاه ؟

-                                          - نخیر آقا با ما میاد در مانگاه.هر کی میشناسدش به خانواده اش بگه می بریمش درمانگاه امیر دو تا چهار راه بالاتر.

-                                          دو نفری زیر بغل جوونک رو گرفتن که بلندش کنن. گفت :( همین که سه رو گفتم عضلا تت رو سفت کن و بلند شو.باشه؟)

-                                          یک......دو..و هنوز سه رو نگفته بود که جوونک با صدای لرزوون فریاد زد:( یا ابوالفضل)

-                                           واز زمین کنده شد.همه اهل محل هماهنگ  زدن زیر خنده.حتی زنهای مجلس گرفته هم خندیدن.

-                                          شلوغ که شد برگشتم مریم ورو ببینم اما چیزی دیدم که خنده رو لبم ماسید.

-                                         

-                                                قطرات اشکی که از گونه آقای صداقت می چکید.

                                           

-                                           

-                                           

-                                           

-                                           

 

                                          

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 3:25  توسط سیاوش سایه  | 

این وبلاگ از این پس حاوی داستان و واگویه های شخصی نگارنده خواهد بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:8  توسط سیاوش سایه  |