داستان کوچه صداقت رو دیروز نوشتم و امروز با یک ویرایش سرسری تایپ وآماده کردم .امیدوارم بپسندید .حتما نظراتتون رو هم برام بنویسید متشکرم.
کوچه صداقت
پای تلویزیون نشسته بودیم که خواهرم هیجانزده از حیاط اومد و گفت:( تو کوچه پلیس اومده .چند تا سرباز باتوم بدست هم هی اینور اونور می دون).
من وبابا هنوز نیم خیز نشده بودیم که مامان مضطرب و عصبانی گفت:(بشینید سر جاتون. به شما ها چه مربوطه .خدای نکرده تیری چاقویی چیزی می خوریدها!)بعد رو کرد به نگین و جیغ کشید:(ور پریده کی گفت بری در کوچه نصفه شبی).
نگین همینطور که لگن خالی رختها رو می برد تو حموم جواب داد:(وا! یه ماشین پلیس همین دم درمون وایساده .تمومه اهل محل هم ریختن تو کوچه اونوقت تو میگی چرا رفتی دم در؟)
خیال مادر که راحت شد زدیم به کوچه.یه پیکان گشت درست روبروی خونه وسط کوچه ایستاده بودو سه تا سرباز باتوم بدست هم از ته کوچه نزدیک می شدن.کلی آدم قد و نیم قد هم آشنا و غریبه اونور ماشین گشت درست جلوی خونه مریم اینا گرد شده بودن و انگار جنازه می دیدن زل زده بودن به جلوی پاشون.یکی از سربازها به سروان بی سیم بدست که رسید بالا زد و گفت :(چیزی پیدا نکردیم قربان!).
جمعیت رو کنار زدم و به مرکز دایره نزدیکتر شدم .یه پسربچه نوجون کف کوچه ولو شده بود و تکون نمی خورد.بغل دستم مرتضی و باباش ایستاده بودن سلام علیک کردم و پرسیدم:(چی شده؟).
مرتضی گفت( رضا خیکی می آد آشغالا رو بذاره دم در می بینه سر کوچه دو نفر این یارو رو به قصد کشت دارن می زنن .داد و بیداد میکنه شلوغ که میشه کولش می کنن می آرن میندازنش اینجا خودشونم بدو می رن از خرابه ته کوچه تو کوچه پشتی.بعد هم بابای رضا زنگ می زنه صد و ده می آد).
-حالا زنده اس؟
قبل از اینکه مر تضی جوا بم رو بده سروان رو به رضا تقریبا فریاد زد :(اصلا دیدی چند نفر بودن؟)
رضا با همون صدای نازکش که به هیکل کلفتش نمی اومد گفت:(بله جناب سروان .دو نفر. یکی بلندتر ازاین بود یکی هم تقریبا هم قد و قواره همین یارو بود).
-پس ببینی میشناسیشون؟
-کوچه تاریک بود از قیافه نه ولی از لباساشون می شناسم.
سروان پوزخندی زد و رفت تو ماشین که مهدی پسر هیز منیژه خانوم داد زد:(داره تکون می خوره !).
همه نگاهها چرخید سمت لا شه روی زمین که آروم داشت تو خودش مچاله می شد. اما هیچ خون و خونمردگی که نشونه کتک خوردن باشه زیر نور چراغ گردون گشت دیده نمی شد. داشتم یه کتک کاری بدون خونریزی رو تجسم می کردم که مرتضی با آرنج گذاشت تو پهلو مو با ابرو اشاره کرد به بالا. بالا رو که نگاه کردم با مریم که پشت پنجره ایستاده بود چشم تو چشم شدم.آروم آروم کشیدم عقب و رفتم سمت در خونمون تا زاویه دیدم بازتر بشه. اینطرف اونطرف و که خوب پائیدم با اشاره بهش حالی کردم بیاد پائین.
لبخندی زد و از پنجره فاصله گرفت.ته دلم هوری ریخت. فقط خدا میدونه وقتی تو چشام می ختده چه حالی میشم.بدو رفتم تو خونه پیژامم رو با شلوار جین عوض کردم. صفایی به مو هام دادم و دویدم سمت کوچه . بابا که اومده بود داخل و داشت جاش رو می نداخت گفت:( کجا؟ علیرضا بیا بخواب بابا چکار داری به اینکارا؟)به حیاط رسیده بودم که گفتم:(باشه! الان می آم)
زنهای کوچه یک کم عقبتر درست زیر تابلوی آرایشگاه منیژه ایستاده بودن و بی اونکه توجهی به ماجرای جوونک داشته باشن مثل همیشه سر تو سر هم برده بودن ووراجی می کردن.هرچی گشتم بینشون مریم رو ندیدم.
از کنار سروان که رد شدم دیدم یه فرم گذاشته رو کا پوت ماشین گشت و داره پر میکنه.
-اسم این کوچه چیه؟
حاج آقا صداقت دبیر بازنشسته ادبیات گفت:(صداقت. کوچه شهید محمد صداقت)
-سرباز کوشکی دهن پسره رو بو کن ببین عرق خورده.
سرباز قوی هیکل جوونک رو از زمین بلند کرد و نشوند.با خشونت دهنشو باز کرد نفس عمیقی کشیدو دماغشو چین داد.
-بله جناب سروان. خیلی زیاد .
- معلومه! هر شب جمعه تو همین منطقه کمه کم بیست مورد اینطوری داریم.
آقای صداقت نزدیکتر رفت و گفت :(جناب سروان ! آمبولانس خبر کردید؟)
-آره ولی طول میکشه تا بیاد. اونا هم امشب سرشون شلوغه. وهمینطور که تند تند مینوشت .پرسید:( چند سالشه؟)
رضا که از همه به جوونک نزدیکتر بود گفت :(شونزده هیفده سالشه).
بابای مریم که تا اون مو قع ندیده بودمش اومد تو نور چراغ گردون ماشین گشت و رضا خیکی رو هل داد کنار. دستش و گذاشت زیر چونه جوونک و وراندازش کرد.
-بیست تا بیست و دو سالشه .شما بنویس بیست و یکسال
مرتضی زیر گوشم گفت: (دو کلوم هم از پدر عروس بشنو) و پقی زد زیر خنده. هنوز جواب تیکه بی مزه اش رو نداده بودم که باریکه نوری از لای در روبرو یک لحظه پاشید تو کوچه و مریم چادر گل گلی بسراومد بیرون.
همینطور که نگاهش کردم یادم افتاد دفعه پیش چقدر بابت چادر گل گلیش تو دانشگاه بهش تیکه انداختم و خندیدم.حالا دوباره خودش سوژه داد دستم .
- -لباسش چه رنگیه ؟ دوباره پدر مریم خم شد و به جوونک نگاه کرد.
- - تو نور چراغ گردون معلوم نیست ولی یه تیشرت زرد یا شکلاتی تنشه.
- سروان به سرباز نحیفی که تو ماشین نشسته بود نهیب زد:(جعفری! چراغ قوه!)
- سرباز سراسیمه بیرون پرید و چراغ قوه انداخت.مرتضی گفت:(کجاش شکلاتیه؟ کرمه ) وبی اونکه متوجه چشم غره پدر مریم بشه ادامه داد:(یه تیشرت کرم رنگ با شلوار جین.)
- سروان خودکارش رو که زمین گذاشت با صدای بلند پرسید:(پس کسی نمی شناسدش.نه؟)
- هیچ جوابی شنیده نشد .آقای صداقت به سروان گفت:( اگه مال این اطراف باشه آقای غیاثی که تو خیابون اصلی سوپر مارکت داره ممکنه بشناسدش . اگه لازمه بفرستم دنبالش.)
- - نه مهم نیست. شب رو که خوابید بازداشتگاه کس و کارش هم پیدا میشن.
- آقای صداقت از سروان فاصله گرفت و رفت در گوش رضا پچ پچ کرد که رضا چشمی گفت و دوید سمت خیابون.
- آب کشداری از لب و لوچه جوونک آویزون شده بود و درست بین پاهاش روی آسفالت می ریخت .گاهگداری هم سرشو کمی بالا می آوردو صدای نا مفهومی شبیه ناله سر می داد.اما انگار هیچ درکی از اطرافش نداشت.
- برگشتم و نگاهی کلی به جمعیت انداختم ولی انگار هیچ کس خیال خونه رفتن نداشت.یکی پرسید:( این اگه عرق خورده چرا دیگه کتکش می زدن؟)
- و صدایی جواب داد :(حتما تو عالم مستی مزاحم نا موس کسی شده .اونا هم خوش غیرتی کردن حالشو جا آوردن.)
- تو همین احوالات شنیدم که آقای صداقت گفت :(سلام آقای غیاثی.خوبید الحمدلله؟ پس رضا چرا اینقدر دیر ؟)
- وقتی برگشتم دیدم رضا خیکی نفس نفس می زنه و پیر مرد با یه پیژامه و عرقگیر خمیازه میکشه و با آقای صداقت خوش و بش میکنه.
- - ببین میشناسی آقای غیاثی این بنده خدا رو؟
- صدایی با تمسخر گفت:(آخی! بنده خدا!)
- - بعله!. یکی دوساعت پیش کرکره مغازه رو پائین داده بودم که این پسر و دو تا رفیقاش اومدن با خواهش و تمنا برای پنج نخ مگنا و یه نوشابه خانواده کرکره رو دادن بالا.
- - پدر مادرشو میشناسی. خبرشون کنیم؟
- - نه آقای صداقت!. تا حالا با پدر مادرش مغازه من نیومده.
- چند دقیقه نگذشته بود که دو تا جوون از سر کوچه به جمع اهالی محل اضافه شدند.یکیشون تا رسید از مرتضی پرسید:( چی شده آقا؟)
- اما اون یکی تا چشمش به جوونک افتاد گفت :(مسعود! این که آرمینه).
- این تعجبش خیلی تصنعی بنظرم اومد.
- دو تایی نشستن کنار جوونک و شروع کردن به مالیدن شونه هاش .
- - آرمین! آرمین! حالت کجا بد شد؟ با کی بودی؟ می زدنت حالت جا بیاد؟ می زدنت حالت جا بیاد مگه نه؟
- سوال پیچ کردن جوونک که هیچ جوابی نمی تونست بده هنوز تموم نشده بود که آژیر آمبولانس نگاهها رو به سر کوچه کشوند.
- آقایی که روپوش سفید داشت دستور داد برانکار بیارن وتا همکاراش این کار رو بکنن خودش مشغول معاینه جوونک شد.
- - خیلی خطرناکه. فشارش بشدت افتاده.
- دوون دوون رفت و با جعبه کمکهای اولیه برگشت.آمپولو داشت تو سرنگ می کشید که مرتضی یواشی در گوشم گفت :(بابا !یارو بعد عرق حشیش کشیده.یه بار خود من هم همینطوری شدم.آدم سنگ کوب میکنه.آب دهنش هم که میبینی آویزونه واسه همون حشیشه.دهنش گس شده.اینجور که این میگه نیست.یه دوش آب سرد بگیره حالش جا می آد.)
- مرد سفید پوش یه لیوان آب خواست.
- اب رو که یواش یواش با پنجه به صورتش پاشید. جوونک آروم تکونی خورد وصداهای نا مفهومی در آورد.
- یکی گفت:( نیگا !عین سگ زوزه میکشه. همون بهتر بمیره تخم سگ !)
- آقای سفید پوش بلند شد. رو به صدا کرد و گفت:(بچه خودت هم بود همین حرفو میزدی؟)
- - بچه خودم بود سرشو می بریدم.
- پدر مریم هم دستی تو ریشش کرد و گفت:(آقا بچه های این محل الحمدالله اهل مسجد و نماز روزه ان)
- یواش پقی زدم زیر خنده و حسرت خوردم که نمیتونم یه دفعه برگردمو قیافه دیدنی مریم رو بعد ازدرفشانی پدرش ببینم.
- حالا نوبت پدر مرتضی بود.
- - بله! الحمدالله!اصلا اینا همه مال کوچه پشتی اند.هی ما رفتیم شهرداری گفتیم آقا!بیاید این خرابه ی ته کوچه رو یه مسجدی مدرسه ای پارکی چیزی بسازید.نیان از کوچه های دیگه این کوچه رو بد نام کنن آلوده کنن . بابا لااقل یه تیر چراغ برق بذارید وسط کوچه آدم شبا جلوی پاشو ببینه. البته اونا هم گرفتارن.دارن خدمت میکنن.شهرداری که نمی تونه بیاد بچه من و شما رو تربیت کنه.هر کسی خودش باید آدم باشه.بچه هاشو انسان تربیت کنه.)
- - بسه آقا سخنرانی بالا سر مریض!ببخشید جسارت شد به بچه های محلتون.
- بعد رو کرد به همکارش که: حالش بهتر شد برانکار نمی خواد خودش یواش یواش پامی شه.
- - اگه حالش خوبه ببریمش پاسگاه ؟
- - نخیر آقا با ما میاد در مانگاه.هر کی میشناسدش به خانواده اش بگه می بریمش درمانگاه امیر دو تا چهار راه بالاتر.
- دو نفری زیر بغل جوونک رو گرفتن که بلندش کنن. گفت :( همین که سه رو گفتم عضلا تت رو سفت کن و بلند شو.باشه؟)
- یک......دو..و هنوز سه رو نگفته بود که جوونک با صدای لرزوون فریاد زد:( یا ابوالفضل)
- واز زمین کنده شد.همه اهل محل هماهنگ زدن زیر خنده.حتی زنهای مجلس گرفته هم خندیدن.
- شلوغ که شد برگشتم مریم ورو ببینم اما چیزی دیدم که خنده رو لبم ماسید.
-
- قطرات اشکی که از گونه آقای صداقت می چکید.
-
-
-
-